با درد ...
با غم ...
با صورتهایی که شوق دیدار در آنها متبلور بود....
با دیوارهای سلولهایی که هر روز تنگتر میشود...
هر روز با نمای وحشتبار دیگری رخ مینمایاند... .
نمی دانم بر لبخندت باید لبخند بزنم یا بر صورت سرشار از دردت بگریم؟
نمی دانم از شوق دیدارت باید فریاد شادی سردهم و یا از نبودنت مدتها ضجه ی درد؟
آه که چه قدر غریب بود صورتت زیر نور چراغهای زندان...
آه که چه قدر این روز ها زمزمه کرده ام فریاد آزادیت را ...
که کیوان را آزاد کنید...
که نسیم را آزاد کنید
و علی را
و ...
و...
و!
و هر رو ز صورتم از شرم سرخ می شود که من چه کردم
در برابر ساعت ها بازجویی مداومت
در برابر ساعت ها ایستادگیت
در برابر ساعت ها و روز ها دردت ...
که چون پیله ای احاطه ات کرده است ... احاطه ام کرده است...
من با تک تک سلولهایم که ندای آزادی را سرمی دهند بر تاریکیهای این سرسرای پست چنگ می کشم تا سرانجام پرتوهای باریک نور را مجال آزادی باشد...
کیوان را آزاد کنید...
تمام دانشجویان در بند را آزاد کنید.